خب در قسمت قبل گفتم که پام رسید به فرودگاه سوارنابومی بانکوک و وارد خاک تایلند شدیم .
با ماشین حمل و نقل فرودگاه اومدن دنبالمون تا ببرنمون توی سالن فرودگاه . توی ماشین ، یک مرد میانسال بود که بشکن بشکن می زد و آواز می خوند . خیلی خوشحال اومده بود تایلند و مضمون آوازش هم حال و حول بود . همه می خندیدن بهش .
دیگه وارد سالن شدیم . شب قبلش توی هواپیما که بودیم ، یک فرم بهمون داده بودن که مثلا اطلاعات گذرنامه و شماره هواپیما و نام هتلی که قراره توش بمونیم و یک سری اطلاعات دیگه رو می خواست که باید به انگلیسی تکمیل می کردیم . من توی جیبم خودکار بود و همراه نفر کناریم ، فرم رو تکمیل کرده بودیم . این فرم رو توی فرودگاه ازمون می خواستن . عده ای که هنوز فرم رو تکمیل نکرده بودن ، دنبال خودکار بودن که این کار رو انجام بدن . خلاصه من همراه اون همسفریم توی صف بودیم . وقتی صف جلو می ره ، چند تا باجه هست که افسرهای تایلندی نشستن و کار مهر زدن ورود به خاک تایلند رو انجام می دن . نفر جلوی من که همون همراهم بود ، رفت ی باجه دیگه . منم بهم اشاره کردن که برم ی باجه دیگه .
اینجوری هست که یک وبکم نصب کردن جلوی باجه و یک تبلت یا مانیتور کوچک هست که مراحل کار رو بهت تصویری نشون میده . باید اول گذرنامه ات و اون فرم رو تحویل بدی و بعدش جلوی وبکم بایستی تا ازت عکس بگیره و با عکس گذرنامه مقایسه کنه . بعدش روی یک صفحه که ثبت اثر انگشت می کنه ، اول چهار انگشت سمت راست ، بعد چهار انگشت سمت چپ و بعدش دو تا انگشت های شست دست رو باید بذاری . تمام مراحل رو روی اون تبلت نشون میده و هر مرحله که عبور کنی ، تصویر مرحله بعد رو نشون میده که باید چه کار کنی . در نهایت وقتی تمام مراحل رو عبور کنی ، یک تصویر خانم تایلندی میاد و به حالت دو تا کف دست روی هم و جلوی بینی و خم کردن سر ( به این حالت در تایلند می گم " وای " که حالت احترام گذاشتن در تایلند هست . وقتی می خوان بهت اترام بذارن ، دقیقا این حرکت رو جلوت انجام می دن و می گن " کاب کون کاپ " یعنی ممنون . من قبل از مسافرت ، از توی یوتیوب و اینور اونور مقداری زبان تایلندی یاد گرفتم . یک آقای ایرانی اموزش می داد و در حد چند کلمه ی اصلی و اساسی یاد گرفتم . حالا بعدا بیشتر راجع به زبان شیرین تایلندی صحبت می کنم . زبانشونم مثل دختراش ، ناز و گوگولی مگولی هست .
خلاصه ، من رفتم جلوی باجه ولی نمی دونستم باید به وبکم نگاه کنم و نمی رفتم جلوی وبکم . این افسرها هم انگار زبان انگلیسی بلد نبودن ، هی با آهای و اوهوی می خواستن به من بفهمونن که برم جلوی وبکم . منم متوجه نمی شدن . آخرش ی خانم افسر اومد به انگلیسی گفت که برو جلوی وبکم و من تازه متوجه شدم . ی کم اینجا خجالت کشیدم و ناراحت شدم که سرم دادن کشیدن . به هر حال ، بعدش گذرنامه را مهر ورود زدن و از باجه عبور کردم . دیدم همسفرم اونجا وایساده . باید منتظر جمدون هامون می موندیم که روی تسمه نقاله میاد . من چمدونم رو دیدم و برداشتم . بعدش باید می رفتیم تا درب خروج فرودگاه .
قبل از مسافرت ، یک سری مدارک آژانس بهم داده بود . یکی از برگه ها ، مربوط به این بود که نوشته بود بعد از ورود به فرودگاه ، برید درب خروجی شماره 3 و یا 4 ، اونجا یک شخصی با تابلوی Thai City ایستاده و میاد استقبالتون . همراه همسفرم پرسون پرسون رفتیم جلو تا درب شماره 3 و 4 . اولین بار بود که این همه خارجی مو بور یک جا می دیدم . همه خوشحال و خندون .
ی خانوم اروپایی ، ی خانوم دیگه رو روی چرخ دستی که چمدون رو حمل می کنند گذاشته بود و هُلش می داد و مسخره بازی در میاورد و قه قه می خندیدن . اینا برام تازگی داشت که چقدر مردم راحت هستن .
تمام ایرانی ها باید می رفتن جلوی درب 3 و 4 . اونجا چند تا دختر خوشگل تایلندی با سن حدود 15 تا 18 ایستاده بودن و تابلوهای استقبال رو روی دستشون بالا گرفته بودن تا هر شخصی بره سمت شرکت حمل و نقل خودش .
اما من بدشانس بودم . هرچی دنبال تابلوی تای سیتی ، می گشتم ، هیچ کدوم از دخترایی که جلوی درب 3 و 4 بودن ، این تابلو رو نداشتن .
دوباره ترس و استرس بهم دست داده بود . برگه ی استقبال رو نشون دخترا می دادم ، اونا هم سرشون رو تکون می دادن ، یعنی ما نیستیم .
ی ایرانی هم اونجا بود به اسم امیر . اسمش رو توی همون برگه استقبال بهمون داده بودن . آخرش رفتم پیش امیر . گفتم داداش این برگه من هست . ولی هیچ کدوم این دخترا ، این تابلو رو ندارن . خلاصه ی کم امیر اینور اونور رفت و اومد بهم گفت : اینجا وایسا .
دیگه کنار مسافرای دیگه وایسادم . بعدش هر کسی باید می رفت سیم کارت می گرفت . ی خانم پیر تایلندی بود به اسم خانوم رز . اون سیم کارت ها رو پخش می کرد . منم رفتم بگیرم . ولی چون تازه موبایل خریده بودم ، بلد نبودم از کجا . به امیر گفتم . خودش اومد سیم کارت و رو گذاشت توی گوشی من و غر غر کرد .
ناراحت شدم . ولی جوابش رو ندادم .
خانوم رز اومد برگه ای رو دستم داد که اسمم روش نوشته شده بود و گفت بگیر جلوی سینه ات و ازم عکس گرفت .
اینا رو همراه شماره سیم کارت می فرستن واسه تور لیدر ها .
خلاصه دیگه نشستیم اونجا . توی برگ استقبال نوشته بود که 45 دقیقه وقت دارید که خودتون رو به درب خروج برسونید و سوار ماشین بشید و اگر دیر برسید ، هزینه حمل و نقل تا هتل با خودتون هست .
من نگران این بودم . چون هر وقت امیر میومد ، یک عده ای رو بهشون می گفت که شما برید سوار ماشین بشید . ی عده می خواستن برن پوکت . ی عده پاتایا .
من نگران این بودم که نوبت من کی میشه و خدای نکرده من رو اینجا جا نذارن برن و تو این فرودگاه نه کسی رو می شناسم و نه می دونم چیکار کنم .
باز رفتم پیش امیر گفتم : داداش هنوز نوبت من نشده ؟ امیر دیگه از کوره در رفت و گفت : تو ما رو گاییدی ها !
من خیلی ناراحت شدم . خیلی ها . ولی جوابش رو ندادم . آخرش خانوم رز اومد به من اشاره کرد و گفت همراه چند نفر برم . همراهشون رفتیم خارج فرودگاه و احساس کردم هوا خیلی گرم شد .
یک جور هوای دَم کرده و گرم .
ماشین اومد . فکر کنم 5 نفر بودیم . چمدون هامون رو گذاشت توی ماشین و خودمونم سوار شدیم . ماشین وَن توریستی بود و خیلی نو بود .
افرادی که همراهم بودن اکثریتشون بار دوم و سوم یا چندمین بارشون بود که میومدن پاتایا . من فقط بودم که بار اولم بود .
به نظر می رسید که پولدار هستن و هی از مال و اموالشون صحبت می کردن . مثلا یکیشون می گفت : من ی موتور سیکلت دارم به این قیمت . الان یادم نیست چقدر می گفت . ولی اون موقع یعنی سال 97 ، پول خیلی زیادی بود . مثلا در حد دو تا ماشین .
بعد بیشترشون راجع به طول مدت رابطه جنسی شون صحبت می کردن . اون می گفت : من 45 دقیقه می تونم . یکی دیگه می گفت من یک ساعت . اون یکی می گفت من راحت بدون خستگی 35 دقیقه .
مظلوم توشون ، من بودم . ساکت بودم و استرس داشتم . یکی شون گفت : داداش استرس نداشته باش . حالا برات عادی میشه .
راننده هم آهنگ های تایلندی گذاشته بود و برای خودش کیف می کرد و کلا تو حال خودش بود . مسیر بانکوک تا پاتایا حدود یک و نیم ساعت هست . اغلب مسیر ، هیچ ساختمانی نیست و بیشتر یا حالت دشت مانند و یا زمین های کشاورزی داره .
نزدیک های پاتایا که شده بودیم ، یکی به گوشیم زنگ زد . برداشتم . ی نفر بهم گفت : آقای فلانی ؟ گفتم بله . گفت : من بهنام هستم . تور لیدر . من الان توی لابی هتل هستم . اومدی ، بیا فلان جای لابی . گفتم باشه .
کم کم ی اثراتی از شهر پاتایا پیدا می شد . رسیدیم به یک پمپ بنزین . بعدش وارد یک جاده ی پیچ و خم شدیم .
اولین تصاویر پاتایا به شکل دیوارهای سنگی بود که گُل ها ازشون آویززون شده بودند و خیلی قشنگ بود .
پنج دقیقه بعدش ، ناگهان وارد یک جاده شدیم که سمت راستمون دریا بود و سمت چپ ، مغازه ها و کافه ها و رستوران ها .
اولین تصاویری که از پاتایا دیدم ، چند تا دختر خوشگل سر میزهای کوچولوی گِرد ، دور هم نشسته بودن . جلوی بارها و رستوران ها و دیسکوها .
چشمتون روز بد نبینه . ی دفعه ای ی دختر رو دیدم که ی شرت پاش بود که فقط یک سوم باسنش رو پوشونده بود و .... داشت می رفت فکر کنم جلوی عابر بانک . خلاصه یادمه پشتش به سمت ما بود .
من هیجان خیلی زیادی پیدا کرده بودم . تا حالا همچین چیزایی ندیده بودم .
به سمت راست که ساحل دریا بود ، نگاه کردم . عده ای با شرت و اینا داشتن راه می رفتن . عده ای خانوم های اروپایی داشتن والیبال بازی می کردن.
همه خوشحال و خندون .
خلاصه اولین بار بود که این چیزا رو طبیعی می دیدم و خیلی تپش قلب پیدا کردم . باید برید اونجا تا بفهمید .
بعدش دیگه ماشین کم کم داخل تر شد و هر کدوممون رو می برد جلوی درب هتل خودش .
ی هتل معروف داره پاتایا به نام " ولکام پلازا " که خیلی قشنگ هست . البته 4 ستاره هست . ولی اکثر ایرانی ها می رفتن اونجا .
خلاصه . همه پیاده شدن . من تنها موندم تو ماشین . باز استرس گرفتم که تنهایی چیکار کنم .
موقعی که می خواستم تو ایران هتل رزرو کنم ، آژانس ی هتلی رو پیشنهاد داد . من می خواستم خرجم کمتر بشه ، گفتم راهی هست من کمتر پول بدم ؟ اونا هم گفتن بیا ی هتل دیگه بهت پیشنهاد می کنیم که ارزون تر باشه . منم قبول کردم .
خلاصه ماشین من رو برد تو ی کوچه تنگ . جلوی ی ساختمانی که اصلا شبیه هتل نبود . اصلا حیاط نداشت . استخر نداشت . شبیه یک ساختمان مسکونی بود که هتلش کردن .
پیاده شدم . چمدونمم دستم داد . رفتم توی لابی هتل . ی دفعه ای دیدم ی نفر تپل مپل اومد سمتم . گفت : من بهنام هستم .
خوشحال شدم که یک هموطن پیدا کردم اینجا . بعد بهم گفت : داداش این هتل به درد نمیخوره . بیا اتاق هاش رو بهت نشون بدم . من رو برد طبقه بالا و یکی اتاق هاش رو نشون داد .
راست می گفت . اصلا خوشم نیومد . بعدش گفت : بیا ببرمت ی هتل دیگه . فقط 50 دلار باید بیشتر بدی . اون هتلی هم که قبلا آژانس برام انتخاب کرده بود ، حدود 50 دلار گرون تر از این هتل بود .
بهش گفتم باشه . . بعد اومد سوار موتورش شد و چمدون من رو هم گذاشت پشت سرش و بهم گفت سوار شو . منم سوار شدم . بردم ی هتل دیگه .
اکثر ایرانی ها ، اگر هتل ولکام پلازا نرن ، میرن هتل " پیادا PIYADA " که در خیابون سوم هست .
حالا بعدا بیشتر توضیح می دم . خلاصه رفتیم هتل پیادا . خدائیش مثل هتل بود . حیاط داشت . سالن لابی درست حسابی داشت .
بعد اومد ی کاغذ برداشت . کار تور لیدرها راهنمایی شماست . ولی همه ی تور لیدرها ، بهتون تور می فروشند . یعنی مثلا یک تور اگر قیمتش 40 دلار باشه ، اینا بهتون 50 دلار می فروشن و اینجوری کمی سود می کنند . این بنده خدا هم اومد روی کاغذ اول نقشه خیابونای پاتایا رو کشید . گفت : داداش پاتایا سه تا خیابون اصلی داره . خیابون اول که همون BEACH ROAD ، یا خیابون ساحلی هست که یک سمتش دریا هست . بعدش خیابون دوم و بعدش خیابون سوم که همین جایی هست که ما هستیم . بعدشم توضیح می داد راجع به تورها .
سه تا تور بهم فروخت . همینجور که توضیح می داد راجع به تور چهارم که کشتی کروز هست و نمی دونم روی عرشه مشروب میدن و اینا ، بهش گفتم داداش من اهل مشروب و الکل نیستم . گفت باشه . حالا 5 دلار تو نده . کلا تور چهارم رو نگرفتم و حواله کردم به زمان دیگه ای .
راجع به تور دیگه ای رقص " LADY BOY " ها ( رقص خانوم های دوجنسه ) داشت ، توضیح می داد و منم خجالتی بودم و سرخ و سفید می شدم .
پاتایا ، شهری که هیچ وقت فراموش نمی کنید .
بقیه در قسمت بعدی .