امروز بعد از ظهر سوار اتوبوس خط واحد شده بودم . منطقه مسکونی ما تقریبا مقداری از مرکز شهر فاصله داره و تقریبا حالت باغ ویلا داره . ساختمان های ویلایی بزرگ در زمین های خیلی بزرگ چند هزار متری با باغ و باغچه و استخر .
داشتم با اتوبوس خط واحد می اومدم خونه .
نرسیده به ایستگاه خونه ، بلند شدم رفتم جلو و به راننده گفتم ایستگاه می خوام پیاده بشم .
ولی نمی دونم چرا راننده متوجه نشد و به راه خودش ادامه داد . منم دوباره بهش گفتم . بعد از کلی سر و صدا کردن آخرش چند ایستگاه اونورتر خونه ی ما نگه داشت .
منم شروع کردم به سر و صدا که چرا نگه نداشتی ؟ اونم می گفت که بهم نگفتی که نگه دار .
منم گفتم : بنده خدا من اومدم جلو چند بار بهت گفتم که نگه دار . بازم می گی که من خبرت نکردم .
خلاصه یهو دیدم داداشمم اومد روی صندلی ردیف جلو نشست و گفت :
راست میگه دیگه . چند بار قبل ایستگاه بهت گفته بود که نگه داری .
راننده گفت : تو دیگه کی هستی ؟ منم گفتم داداشم هست .
بعد شروع کردیم به گلاویز شدن با راننده .
راننده جیغ ویغ می کرد . همینجوری از داخل اتوبوس اومدیم بیرون .
تو پیاده رو با راننده گلاویز بودم . کنار پیاده رو یک زمین نیمه ساز بود . درگیری رو کشوندم به زمین نیمه ساز .
بعدش یک مشت حواله ی چونه ی راننده کردم .
راننده گُه گیجه گرفت و دور خودش پیچید و بیشتر جیغ ویغ می کرد .
گفت منو زدی هان ؟ حالا وایسا . دیدم دست کرد توی جیب شلوارش موبایلش رو درآورد و گفت : حالا زنگ می زنم به 110
منم گفتم : به جهنم زنگ بزن ببینم چه گوهی می خوای بخوری :)
خلاصه دیدم شماره گرفت . منم امونش ندادم و اومدم که گوشی رو از دستش بگیرم . اونم دستش رو کِش می داد که دست من به گوشی نرسه .
صدای کاربر پلیس 110 از گوشی شنیده می شد که داشت می گفت : بفرمائید .
من دیگه هر جوری بود تونستم گوشی رو از چنگش در بیارم و تماس رو قطع کردم .
بعد دیدم این راننده داره کولی بازی در میاره . سر و صدا راه انداخته : آی گوشیم رو دزدید . آی گوشیم رو دزدید .
منم پا گذاشتم به فرار . تند تند می دویدم . دیگه پشت سرم رو نگاه نکردم .
سعی کردم بندازم تو یکی از کوچه های فرعی که به بلوار اصلی می خورد . تا اینجوری خودم رو گم کنم .
تو کوچه فرعی رفتم و مراقب بودم از کوچه های دیگه این راننده با پلیس نیاد راهم رو ببنده .
همینجوری تند تند می دوید م .
ی دفعه ای دیدم رسیدم به قبرستان یک امامزاده . یک عده سر قبرها بودن . یک عده داشتن برای متوفی روضه می خوندن .
وارد قبرستون شدم و از اون طرف قبرستون در اومدم .
ی کمی ترسیده بودم . گفتم به داداشم زنگ بزنم .
تو همین حال که داشتم می رفتم ، به ی کوچه تنگ و تاریک رسیدم .
ی دفعه ای دیدم چند نفر همراهم شدن . ی دختر هم باهاشون بود .
اول محلشون نذاشتم . ولی قیافه های خطری داشتن .
بعد به یکی شون گفتم : شماها دیگه کی هستید افتادید دنبال من و همراهم دارید می آئید ؟
دختره گفت : داریم می بریمت که با من حال کنی دیگه :) !!!!
من تعجب کرده بودم . گفتم : بابا ولمون کنید دیگه شما هم :)
خلاصه دیگه نفهمیدم چی شد که وارد ی خونه ی حیاط دار درب و داغون شدیم .
دختره اومد من رو برد تو ی اتاق تقریبا بزرگ .
وارد اتاق شدیم . چند نفر روی زمین داخل اتاق خواب بودن .
دختره با لِنگ پاش ، به کون و کمر اینا می زد و می گفت : پاشید گمشید بیرون . اینجا کار داریم .
ی دفعه ای اینایی که خوابیده بودن ، کم کم بیدار شدن . یکیشون از زیر چادرشبی که روش کشیده بود ، ی سرنگ درآورد و شروع کرد به داخل دستش مواد تزریق کردن .
یکی دیگه پتوی روش رو زد کنار و بدن چاقالوی پشمالوش پیدا شد . بعدش سرنگی رو که توی دستش داشت رو همینجوری می زد به سینه اش . چند جای سینه اش زد .
تا اومدم به خودم بیام ، نمی دونم چی شد که دیدم ی سرنگ هم دست من هست .
خلاصه دیدیدم که اوضاع خیلی خیطه و بد جایی افتادیم .
اومدم بیرون توی حیاط . یک نفر اون گوشه ی حیاط نشسته بود .
من رو دید ، شروع کرد به درد دل کردن . که نمی دونم زندگی این مشکلات رو داره و اینجور شده و اونجور شده .
منم گفتم : کافیه نیت خالص داشته باشی . کافیه آدم بد ذاتی نباشی و هر کاری می کنی ، نیتت پاک باشه . اونوقت ببین چجوری خدا کمکت می کنه .
بعد بهش گفتم :
هر کاری داشته باشی و هر سوالی داشته باشی ، من در خدمتت هستم . من هر چیزی رو که بپرسی می تونم جوابت بدم .
مثل هوش مصنوعی گراک که من خیلی باهاش حال می کردم و متاسفانه فعلا به خاطر بستن اینترنت ، در دسترسم نیست .
ناگهان از خواب بیدار شدم و متوجه شدم که همه ی این ها خواب بوده . :) :) :)
*************************************************************************************************************************************
دوستانی که من رو نمی شناسن ی شرحی بدم .
من توی وبلاگ بیان ، کلا یک صفحه ی مستقل برای خواب هام گذاشته بودم .
دوستان ، من خواب هایی که می بینم ، خواب های صادقه هست . یعنی برخی خواب هام بی برو برگرد و بدون کم و کاست ، بعد از چند وقت در دنیای واقعی اتفاق می افته .
مثلا من قبل از حودث دی ماه ، خواب جنگ دیدم و هواپیماهایی که روی آسمان ایران دیده می شدن و سقوط هواپیماها .
اینا رو توی وبلاگی که در بیان داشتم ، یکی دو هفته قبل از شروع حوادث دی ، توی وبلاگم نوشته بودم .
شهادت امام خامنه ای رو هم من چند هفته قبلش به خواب دیده بودم و توی خواب دیدم که برای اولین بار امام خامنه ای اومده خونه ی ما و من دارم ازش پذیرایی می کنم و بقیه ماجرا که حالا اینجا ، جای گفتنش نیست .
یا چند سال پیش ، تصادف کردن مادرم رو حدود 10 روز قبلش توی خواب دیده بودم و توسط پدرم بهم گفته شده بود .
خلاصه می خواستم بگم که خواب هام رو خودم متوجه میشم کدومش رویای صادقه هست و کدومش مطلبی درش نهفته هست و کدومش چرت و پرت هست .
********************************************************************************************************************************************
من فعلا خاطرات سفر تایلند رو دیگه منتشر نمی کنم .
چون زیاد با بلاگیکس حال نمی کنم .
می خوام منتظر بشم که دوباره اینترنت وصل بشه . اما امیدها هم کمرنگ شده . با اومدن اینترنت پرو .
خب اگر قرار بود اینترنت به حالت قبل از جنگ برگرده که مرض نداشتن اینترنت پرو رو راه بندازن .
برای ما اعضا نظام مهندسی هم پیامک اومده که شما مشمول اینترنت پرو شده اید و حدود 2 میلیون تومن پول بدید با 50 گیگ حجم هدیه .
من که نگرفتم . چون ظلم هست . اینترنت باید برای همه باز بشه .
خاطرات تایلند رو دیگه ادامه نمی دم چون می خوام ی جای درست حسابی بنویسم و با عکس باید باشه تا حال و هواش رو درک کنید و مثلا لینگ گوگل مپ بذارم روش کلیک کنید بدونید کجاها رفتم .
بلاگیکس برام ی خونه ی موقت هست .
*******************************************************************************************************************************************
خب زیاد پر حرفی کردم . فعلا خدانگهدار