در قسمت قبلی گفتم که توی ایستگاه شهید بهشتی متروی تهران پیاده شدم .
حالا بلد نبودم چه کار کنم و از کدوم طرف برم ! این سمتی که پیاده شده بودم ، نگاه به اون سمت می کردم . می دیدم قطارها از جهت خلاف این طرف میان . ولی اصلا بلد نبودم چجوری میشه رفت اون طرف ؟ اصلا این طرف باید سوار بشم و یا برم اون طرف ؟
همین جور گیج و منگ بودم . ی خورده رفتم اینور اونور . تا خدا خیرش بده یک خانم مسن که من رو دید ، متوجه شد که بلد نیستم چه کار کنم . بهم گفت : کجا می خوای بری ؟ گفتم می خوام برم فرودگاه امام . رفت از این مامورهای قطار پرسید . بعد بهم گفت : همراه من بیا . همراهش رفتم . رسیدیم به محوطه قطارها . بهم گفت : قطاری که روش نوشته کهریزک باید سوار بشی .
منم دیگه منتظر شدم تا قطار کهریزک اومد . سوار شدم و مراقب بودم که جیبم رو نزنند .
در قسمت قبلی ، یادم رفت بگم . ولی الان میگم : همینجور که توی حال خودم بودم توی قطار ، ناگهان یک صدای بلندی رو شنیدم : خانم ها و آقایان ، با سلام و عرض ادب ....
من پیش خودم گفتم : این دیگه کیه ؟ مامور قطار هست ؟ روحانی چیزی هست می خواد مثلا موعظه کنه ؟ اصلا یک لحظه خشکم زد که این یارو کیه ؟ دیوونه هست ؟ بعد دیدم مثلا داره میگه : سفره های یک بار مصرف دارم و ... کلی تعریف و تمجید . برای اولین بار بود که دستفروش توی قطار مترو می دیدم . بعد دیدم این ماجرا سر دراز داره و هر دو سه دقیقه یک باری ، یک نفر سر و کله اش پیدا میشه و میاد تبلیغ اجناسش رو می کنه و جالب بود که عده ای هم ازشون جنس می خریدن .
من بودم اصلا نمی خریدم . چون نه قیمتش رو از قبل چک کرده بودم و این که اگر جنسش بد از آب دراومد ، دیگه این یارو رو از کجا گیر بیارم جنس معیوب رو بهش پس بدم ؟
خلاصه هر چی قطار جلوتر می رفت ، جمعیت داخلش کم و کمتر می شد و کم کم مردم تو ایستگاه های مختلف پیاده می شدن . کم کم هم قطار از زیر زمین اومد روی زمین .
فکر کنم ایستگاه شاهد بود قطار ایستاد . ی خانمی از بلندگو اعلام کرد که هر کی می خواد بره فرودگاه امام ، از این قطار پیاده بشه و بره اون قطار روبرویی رو سوار بشه .
من یک لحظه شک کردم . گفتم برم ؟ نرم ؟ بعد گفتم : خیلی واضح داره میگه هر کی میخواد بره فرودگاه امام اینجا پیاده بشه . بعد دیدم چند نفر که از قطار ما پیاده شدن ، با سرعت و حالت دوندگی دارن میرن سمت قطار روبرو . منم دیگه پیاده شدم و همراه اون ها رفتم توی قطار روبرویی واز یکی شون پرسیدم این قطار میره فرودگاه ؟ گفتش : بله .
خلاصه نشستم و دیگه کلا از شهر خارج شده بودیم و انگار که از وسط زمین های کشاورزی عبور می کردیم . نمی دونم چقدر طول کشید ولی حدود شاید 1 ساعت طول کشید که یکی بچه ها گفت که داریم می رسیم فرودگاه . منم نگاه کردم . هواپیماها در حال نشست و برخاست می دیدم .
تا حدودی از ترسم کاسته شد . چون تقریبا خیالم راحت شده بود که به موقع دارم می رسم به فرودگاه .
خلاصه رسیدیم به ایستگاه متروی فرودگاه و مسافرها پیاده شدن و منم همراه یکیشون که توی مدت سفر کمی باهاش صحبت کرده بودم و می گفت که چند بار دبی و ترکیه رفته ، پیاده شدم و هر جایی اون می رفت ، منم می رفتم . از پله برقی رفتیم بالا و داشتیم توی پله ها بالا می رفتیم که ی دفعه ای یکی بنده خدا گفت : بلیط مترو . بعد متوجه شدم کرایه قطاری که آوردتمون به فرودگاه رو اینجا می گیرن . منم به یکی کارتم رو دادم و گفتم برای منم بلیط بخر . ولی کارتم کار نکرد . نمی دونم چرا . اون مامور مترو هم گفت بیا پول نقد بده . الان یادم نیست چقدر پول دادم ولی فکر کنم 10000 تومن بود .
خلاصه رفتیم بالای پله ها و رفتیم داخل سالن فرودگاه . حالا هیچ چی هم بلد نبودم . اون بنده خدا هم که باهاش آشنا شدم ، اومده بود استقبال یکی اقوامش و از من جدا شد .
ی خورده اینور اونور رفتم . یکی رستوران یا فست فودی دیدم . تازه یادم افتاد که از ساعت 4 صبح که صبحانه خورده بودم تا الان که حدود ساعت 18 هست ، به جز یک کیک و شیری که توی قطار یزد تهران بهم داده بودن ، هیچ چیز نخورده بودم و گرسنه بودم .
از بس استرس داشتم که به موقع برسم فرودگاه ، کلا یادم رفته بود ناهاری چیزی بخورم .
بازم واسه محکم کاری ، گفتم اول برم بپرسم چه کار باید بکنم . بعدش هم میشه غذایی چیزی خرید .
باجه اطلاعات رو دیدم . رفتم اونجا . یک خانمی به انگلیسی داشت یک چینی رو راهنمایی می کرد . صبر کردم چینیه رفت . بعد از خانومه پرسیدم : من بلیط تایلند دارم . چه کار باید بکنم ؟ گفت : عوارض خروج از کشور دادی ؟ گفتم : نه . عوارض چیه دیگه ؟ گفت برو یکی از این خودپردازها ، شماره ملی رو می زنی ، گزینه عوارض خروج از کشور رو انتخاب می کنی . گفتم باشه . رفتم عوارض خروج از کشور رو پرداخت کردم و دوباره اومدم پیشش . گفت پروازتون ساعت 21:45 هست . سر ساعت 18:45 از این گیت وارد میشی .
گفتم ممنون .
دیگه منتظر شدم یک مقدار تا 18:45 شد . رفتم جلوی گیت . دیدم بعله ، بازرسی هست . همینجور داشتم جلو می رفتم که ی مامور گفت : باید کمربند و هر چی توی جیب هات هست رو بذاری تو این جعبه ها . منم انجام دادم . رفتم چمدانم هم گذاشتم روی تسمه نقاله و رفتم برای بازرسی بدنی . ی مامور من رو بازرسی کرد . ولی یکی که معلوم بود ، مثلا رئیس هست ، اومد گفت : چرا کفش هات رو در نیاوردی ؟ منم گفتم : من چه می دونستم باید کفش در بیارن . گفت بیا این جعبه رو بگیر کفشت رو بذار توش . منم انجام دادم . بعد بهم گفت : کف پات رو ببینم . منم پامو ی کم آوردم بالا . گفت : نه اینجوری نه . نگاه کن : خودش ی لنگه وایساد و کف اون پاشو گذاشت روی ران پاش . منم انجام دادم . اون با دست کف پام می کشید که مثلا موادی چیزی کف پام مخفی نکرده باشم .
حالا چشمتون روز بد نبینه .
اینا دیگه به ما شک کردن . تا اومدم چمدونم رو بردارم برم ، دوباره بهم گفتن : وایسا وایسا . بیا چمدونت رو بذار روی این میز دربش رو باز کن . منم گذاشتم روی میز و رمز قفلش رو زدم باز کردم .
اون مامور هم ی خورده گشت و به اون بسته ی مشکوک رو پیدا کرد . بهم گفت : این توش چیه ؟ گفتم : ی خورده توت خشک . گفت : درشو باز کن ببینم . منمدر بسته رو باز کردم ، ی خورده با دست توی توت ها هم گشت . بعد به همکارش گفت بیا : اومد . گفت : عهههه ببین چقدر شبیه هست . ! منم تعجب کرده بودم . گفتم شبیه چیه ؟ گفت : شبیه ی چیز خیلی بد . اینجا بود که فهمیدم این توت خشک ها رو احتمالا با مواد مخدر اشتباه گرفتن . دوباره به ی بسته دیگه اشاره کرد : گفت : این تو چیه ؟ گفتم اینم با اجازه ی شما نون خشک هست .
خندید و گفت : چیه همش چیزای خشک خشک با خودت داری می بری . منم خندیدم . خلاصه دوباره گفت : پاسپورتت رو بده ببینم . بهش دادم . گفت : چند سالته ؟ گفتم مثلا اینقدر . گفت : این عکس روی پاسپورتت مال الان نیست . گفتم بله واسه یک سال پیش هست . گفت : نه واسه چند سال پیش هست .
خلاصه دیگه ولمون کرد و گفت برو .
ی نفس راحتی کشیدیم . حالا دوباره نمی دونستم چیکار کنم . از یکی پرسیدم . گفت برو اونجا توی صف باید چمدونت رو بدی بره داخل هواپیما . خلاصه رفتم اونجا و بلیط رو بهم دادن و چمدان را هم گرفتند و بعد دیگه رفتم واسه گیت خروج از مرز .
اونجا هم پاسپورت رو کنترل کردن . مامور من رو با اسم صدا کرد و گفت : فلانی تایلند میری حواست رو جمع کنی ها : منم منظورش رو متوجه شدم و با خنده گفتم : داداش خیالت راحت باشه ، حواسم جمع جمعه .
بعد رفتم داخل سالن بعدی . اینجا دوباره نمی دونستم چه کار کنم . دیدم ی آقایی داره ی خانوم مسن رو روی ویلچر می کشه . همراهشون شدم . ی مقداری رفتیم . بعد از اون آقا پرسیدم من می خوام برم تایلند . اون خانوم مسن هم گفت : نه . ما داریم می ریم ترکیه . بعد به پسرش گفت : برو این بنده خدا رو راهنمایی کنه ی وقت اشتباه سوار نشه .
بنده خدا هم اومد بهم گفت برو از اون آقا بپرس . یکی اونجاها بود . پرسیدم . گفت بلیطت رو بده ببینم . نشونش دادم . گفت برو جلو شماره A-14
روی لبیطم رو نگاه کردم دیدم بله همین شماره رو نوشته . دوباره اونجا هم قبل از ورود به سالن ، بازرسی بدنی و دستگاه اشعه ایکس و این چیزا بود و دوباره باید کمربند و کفش و همه چیز رو در می اوردی .
خلاصه این مرحله هم گذشت .
از بس استرس داشتم . یادم رفته بود گرسنه ام هست . دیگه اونجا نشستم . چند تا پسر تایلندی هم اومده بود که همراه ما برن تایلند .
دیگه اعلام کردن که مسافرای تایلند سوار بشن . منم همراه جمعیت حرکت کردم به سمت داخل هواپیما . خانوم مهماندار بلیطم رو نگاه کرد و راهنمایی کرد که برو فلان جا . رفتم . من صندلی دو نفره بودم ولی کنار پنجره نبودم و ی بنده خدایی دیگه که حدودا 5 سال از من بزرگتر بود ، اون کنار پنجره بود .
دیگه هواپیما حرکت بود و اولین بارم بود که هواپیما رو تجربه می کردم . روی باند با سرعت کم شروع به حرکت کرد تا این که سرعتش خیلی خیلی خیلی زیاد شد و ناگهان از زمین جدا شدیم و در ظرف چند ثانیه ، خیلی از زمین فاصله گرفتیم . ی حس غوطه وری در فضا داشتم . از پنجره بیرون رو نگاه کردم ، چراغ ها فقط معلوم بودن .
ناگهان هواپیما به یک سمت خم شد . راستش من ترسیدم که ای وای داریم می افتیم . ولی این نفر کناری گفت : نترس داداش . داره تغییر مسیر میده .
آدم خیلی خوبی بود و خیلی خاکی و افتاده بود . از این که نفر کناریم ، این آقا بود ، خوشحال بودم .
به محض پرواز هم خانوم ها روسری هاشون رو برداشتن و تقریبا همه ی خانوم ها سرشون لخت شد .
اون موقع یعنی سال 1397 ، هنوز مثل الان خانوم ها تو خیابون سر لخت نبودن و یا خیلی خیلی کم بودن .
بعدش دیگه شام آوردن و منم خیلی گرسنه بودم .
شام خوردیم و دیگه وقت استراحت بود . من که خوابم نمی برد . کمی با اون همسفرم صحبت کردیم . هر کاری کردم ی کمی بخوابم ، خوابم نبرد .
نزدیک های صبح شده بود . شما باید این رو دقت کنید که 3/5 ساعت ایران با تایلند اختلاف ساعت داره . طول سفر فکر کنم 6/5 ساعت تا 7 ساعت هست . مثلا از ایران که حرکت می کنیم ، باید ساعت 5 صبح برسیم تایلند ، ولی وقتی تایلند می رسیم ساعت حدود 8 صبح هست .
خلاصه صبحانه رو آوردن خوردیم . بعدش دیگه کم کم متوجه شدم که سرعت هواپیما کمتر شده . ارتفاع هم کمتر شده . کم کم ی چیزایی روی زمین دیده می شد . یک عکس دو نفره با اون همسفرم هم انداختیم .
بعدش چند تا تپه ی سرسبز دیدم . برای منی که توی یزد بزرگ شدم ، جالب بود . بعدش ناگهان زیر پای هواپیما یک رودخانه دیدم که از وسط شهر عبور می کرد ، از بالای آسمان ، خیلی قشنگ بود .
دیگه کم کم هواپیما فرود امد و مسافرها وسیله هاشون رو بر داشتن پیاده بشن . منم به سمت درب خروج حرکت کردم .
پائین پله های هواپیما دو تا دختر تایلندی زیبا به حالت خوش امد گویی این طرف و اون طرف پله ایستاده بودن . یک پاشون جلو بود و یک پاشون به سمت عقب . یک حالت احترام و خوشامدگویی .
همین که دیدمشون ، مِهر تایلند به دلم افتاد
هر کی تایلند رفته ، متوجه میشه چی میگم . خاک تایلند ، گیرایی داره و هر کی یک بار رفته ، بازم خواسته بره تایلند .
خب دیگه رسما وارد فرودگاه سوارنابومی بانکوک شدیم .
بقیه اش در قسمت های بعدی .