خاطرات سفر به تایلند
برای پشتیبانی بلاگیکس تیکت زدم که اگر امکان مهاجرت از بیان به بلاگیکس هست ، من فایل HTML مطالبم رو در بلاگ بیان دارم . چجوری می تونم اون ها رو منتقل کنم به بلاگیکس ؟
پشتیبانی هم پاسخ فرستاده از قسمت ایجاد پست ، از بخش منبع .
خب ، داداش بقیه اش چی ؟ من که به این کد مد ها وارد نیستم . بقیه اشم می گفتی که باید چه کار کنیم و یا لینک ویدئوی آموزشی ش رو می ذاشتی .
به هر حال .
فعلا مطالب جدیدم رو می نویسم . بعدا ی جوری مطالب قدیمی رو هم میارم اینجا .
خب 40 روز از جنگ هم گذشته و فعلا یک آتش بس نیم بند هم برقرار شده .
بهتره ی کم از حال و هوای جنگ بیائیم بیرون .
من دو بار توریستی رفتم تایلند . می خوام خاطرات سفرهام رو اینجا بنویسم . تا حالا هم هیچ جا منتشر نکردم . البته خاطرات رو با اندکی تلخیص ، تغییر ، دخل و تصرف و حذف و هر چی که بگی ، می خوام منتشر کنم .
از خیلی سال پیش من با خرید اینترنتی با ویزا کارت و مستر کارت آشنا شدم . مثلا قیمت دلار اون موقع 1000 تومن بود . بعدها قیمت شد مثلا 3000 تومن . یعنی این که طعم تلخ گرونی دلار رو حس کرده بودم .
در دورانی که ترامپ بچه باز ، سخنرانی های انتخاباتی برای دوره ی اولش رو انجام می داد و تهدید به خروج از برجام می کرد ، من به دقت این سخنرانی ها رو گوش می دادم .
بعدا هم که رئیس جمهور شد ، چند باری تهدید به خروج از برجام کرد .
اینجا بود که من تصمیم گرفتم همه ی پولی رو که داشتم ، به دلار تبدیل کنم . یادمه رفتم صرافی نزدیک خونه و گفتم دلار می خوام . گفت چقدر می خوای ؟ هر مبلغی که تا اون موقع جمع کرده بودم ، گفتم اینقدر می خوام . اون موقع ها جالب بود . دلار خریدن ، مثل آبنبات خریدن بود . به همین راحتی . می رفتی صرافی پول می دادی و هر چقدر می خواستی ، بلافاصله بهت می دادن . خلاصه این دلارها و گرفتم بردم بانک خودم اونجا سپرده یکساله کردم . سودش 4 درصد به صورت دلاری پرداخت می کردن .
فکر کنم در سال های 94 تا 96 ، دولت به اشخاصی که سفر خارجی می خواستن برن ، ارز مسافرتی می داد با قیمت ارزان . اون موقع ها ریال هنوز در برابر دلار قدرت داشت و حقوق ها هم جوری بود که اکثر مردم می تونستن برن مسافرت خارجی . خیلی ها اون موقع ها رفتن مسافرت خارجی . می رفتن دلار می گرفتن . یادم نیست دقیقا چقدر . ولی فکر کنم شاید بین 3 تا 5 هزار دلار بهشون می دادن . بعد می رفتن هر چی می خواستند خرج می کردن و بقیه دلارها رو می اوردند ایران دوباره می بردن صرافی می فروختند و خرج مسافرتشون اینجوری در می اومد . یعنی تقریبا رایگان مسافرت می کردند .
منم با یک شرکتی همکاری می کردم که منشی اون شرکت همراه با شوهرش به چند مسافرت خارجی رفته بودن . سالی دو بار . ترکیه . مالزی . تایلند . امارات و ...
من از قبل توی یوتیوب راجع به مسافرت تایلند ی ویدئوهایی دیده بودم . خلاصه مهر تایلند از همه ی این کشورها بیشتر به دلم افتاد .
سال فکر کنم 97 بود که ترامپ بچه باز برجام رو پاره کرد و ناگهان قیمت دلار از 3000 تومن شد 15000 هزار تومن در زمستان سال 97
منم تصمیم گرفته بودم برم تایلند . رفتم سود دلاری حسابم رو گرفتم ( با اون سود ، سالی دو بار می شد بری مسافرت خارجی ) ، و تصمیم گرفتم برم پاتایا .
این رو بگم که در نوجوانی که مسافرت رفته بودم به مشهد ، به مدت 28 سال بعدش ، هیچ مسافرتی نرفته بودم . هیچ وقت قطار سوار نشده بودم . هیچ وقت مترو ندیده بودم و هیچ وقت هم هواپیما سوار نشده بودم .
توی این سفر خاطره انگیز ، برای اولین بار بود که می خواستم این ها رو تجربه کنم . تنهایی هم اقدام به سفر کردم . تنهای تنها .
خلاصه توی اینترنت دنبال آژانس مسافرتی گشتم . به آژانس آبی بال برخوردم که قیمتش در مقایسه با بقیه خوب بود . خلاصه توی دی ماه سال 97 بود که تند تند رفتم پاسپورت گرفتم و از همین خانوم منشی پرسیدم که چه کار کنم و چه کار نکنم واسه مسافرت . گفت : خودت غذا بذار توی چمدون ببر . غذاهای اونجا رو نمیشه خورد . گفتم پولم رو چجوری نگه دارم . گفت : واسه ی شرت شوهرم دو تا جیب دوخته بودم ، پولامون رو می ذاشتیم توی جیب شرت شوهرم ! ( اگه خواستی پول یزدی ها رو بزنی ، پول تو شرتشون هست . باید شرتشون رو بکشی پائین . خخخخ ) .
بهش گفتم : خب مثلا در مغازه ی جایی رفتید می خواستید چیزی بخرید ، چجوری پول در میاورد بده ؟ شرتش رو درمیاورد ؟ خندید گفت نه بابا . مثلا به اندازه ی خرید یک روزمون رو توی جیب شلوارش می ذاشت ولی بقیه پولمون رو توی جیب شرتش . گفتم : آهان حالا فهمیدم .
اومدم خونه به مامان جون گفتم : بیا ی جیبی واسه شرت من بدوز . مامان هم با کلی فحش و دری وری که چرا می خوای بری تایلند ، ی جیب واسه شرت ما دوخت . ولی الحق که هم جیب جاداری بود و هم از پارچه و نخ محکم استفاده کرده بود . خلاصه رفتم یک خورده نون خشک خریدم . یک خورده کنسرو لوبیا و بادمجون هم خریدم . یک مقدار توت خشک هم مادرم برام آورد و به همراه یک مقدار پره زردآلو . گفت اینا رو هم ببر بخور . حالا بعدا میگم این توت خشک باعث چه دردسری واسه ما شد که نزدیک بود بریم پای چوبه ی دار !
پیراهن و شلوار و ... اینا رو هم جور کردم و رفتم از همون سود دلاری حسابم ، 1500 دلار هم گرفتم اومدم خونه . مادرم گفت بیا این کیف هایی که ما رفته بودیم مکه واسه حج ، اینا رو می نداختیم گردنمون و پاسپورتمون رو توش می ذاشتیم ، بیا اینا رو بهت بدم پاسپورت و پولت رو بذار توش بنداز توی گردنت و بذار زیر لباست که معلوم نشه . گفتم باشه .
دیگه کم کم داشت وقت رفتن می رسید . 14 اسفند سال 97 ، زمان پرواز بود . ساعت 9:30
چند روز مونده بود به زمان پرواز ، رفتم ی جا بلیط اتوبوس بگیرم واسه تهران . الان دقیقا یادم نیست چی شد . فقط یادمه چند روز مونده بود به پرواز که ی شخصی بهم زنگ زد و گفت که اتوبوس رو یکجا مسافر می خواهیم بزنیم واسه فلان جا و ما تهران نمی ریم . گفتم خب مرد حسابی الان نزدیک مسافرت منه . چجوری برم تهران ؟ گفت برو فلان جا بلیط قطار بگیر . گفتم باشه .
خلاصه با هزار ترس و لرز رفتم اونجا و خوشبختانه بلیط قطار واسه تهران داشت . صبح حرکت می کردیم و ساعت حدود 2 بعد از ظهر می رسیدیم تهران .
شبی که صبح زودش باید می رفتم ، از ترس و هیجان خوابم نبرد . چون تا اون موقع هیچ جا تنهایی مسافرت نرفته بودم . تهران به این شلوغی و می گفتن مراقب باش جیبت رو نزنن و خیلی فکر و خیال دیگه .
صبح زود که می خواستم برم تا ایستگاه قطار ، خیلی هیجان داشتم . اصلا ی لحظه به فکرم رسید که بی خیال بشم و نرم مسافرت . از بس می ترسیدم . ولی بعدش دل و یکدل کردم و گفتم هر چی باداباد . یا زنده از این مسافرت بر می گردیم ، یا می میریم . ولی این مسافرت رو می رم .
دیگه رفتم ایستگاه قطار و منتظر شدم قطار بیاد . از این قطار اتوبوسی ها بود . سوار شدیم . حدودا ساعت 10 صبح بود که آژانس زنگ زد که کجایی الان ؟ گفتم من الان تو قطارم دارم میام تهران . گفت پاسپورتت رو بیا دفترمون ازمون بگیر . گفتم خانوم من تهران رو بلد نیستم . چمدان هم دستم هست . چجوری برم اینور اونور گم می شم . گفت : پس با پیک برات می فرستیم . وقتی رسیدی راه آهن تهران ، بهم زنگ بزن . برات می فرستیم . گفتم باشه .
حدودای ساعت 13 بود که احتمالا رسیده بودیم حومه تهران . ناگهان ساختمان ها شروع کردن به بلند شدن . ساختمان های چند طبقه . خیابان های خیلی شلوغ رو از پنجره ی قطار می دیدم . اینا واسم تازگی داشت . ترسم بیشتر شد . رسیدیم ایستگاه راه آهن تهران . پیاده شدم . از پله برقی رفتم بالا و همراه مردم دیگه از سالن خارج شدیم . ناگهان شلوغی تهران رو حس کردم . چند تا دستفروش داد و بی داد می کردن : غذای خانگی ... غذای خانگی ....
نزدیک در خروجی یک مسجد بود فکر کنم به نام مسجد حُر . منم رفتم کنارش و زنگ زدم به آژانس . آدرس دادم . گفتن برات می فرستیم . منتظر شدم . پیک بهم زنگ زد و گفتم من فلان لباس تنم هست و روربروی مسجد حر ایستادم . اومد پیدام کرد . مدارک رو بهم داد . منم حالا پول نقد نداشتم . گفتم خودپرداز سراغ داری ؟ گفت توی سالن قطار هست . با بدبختی دوباره چمدان به دست رفتم توی سالن و پول از عابر بانک گرفتم . اومدم بیرون . دیدم پیک نیست . می خواستم بهش زنگ بزنم که دیدم سر و کله اش پیدا شد . گفتم بیا اینم پولت .
بعد دوباره برگشتم داخل سالن ایستگاه . چون دستشویی کوچیکه گرفته بود . بدجور هم گرفته بود . از ساعت 4 صبح که بیدار شده بودم ، اصلا دستشویی نرفته بودم .
رفتم داخل سالن اینور اونور پرسیدم ، گفتن برو طبقه ی زیرزمین . حالا ی چمدون بزرگ هم دستم بود . گفتم خدایا چیکار کنم . اینجا که نمیشه چمدون رو بذارم برم تو دستشویی . کسی رو هم نمی شناسم بذارم پیشش . خلاصه گفتم با همین چمدون می رم طبقه ی زیر زمین . این چمدون رو توی پله ها دست گرفتم و رفتم پائین . چند نفر داشتن وضو می گرفتن . یکی حاجی آقا هم بود . ی دفعه ای تا من رو چمدون به دست دیدن ، هی نگاه نگاه بهم می کردن . خخخ . منم محلشون نذاشتم . سر راست رفتم جایی که چند تا دستشویی بود . درب یکیش باز بود . چمدون رو اول بردم تو و بعد خودمم رفتم داخل . تا اومدم شلوار و بکشم پائین ، دیدم ای دل غافل که این درب دستشویی ، یکی بازشو کوچک داره . البته کوچکی هم نبود و ارتفاعش تقریبا پائین بود . کمی خجالت کشیدم . گفتم : حالا یکی بخواد بیاد اونجای ما رو ببینه تکلیف چیه ؟ اصلا چه کاریه که سوراخ تو در کار گذاشتید . اما فشار دستشویی شماره 1 دیگه مجال فکر کردن نداد و دل و یکدل کردیم و شلوار رو کشیدیم پائین و گفتیم هر کی دید که دید . البته اینا همش فکر و خیال بود و این چیزا در تهران عادی هست . ولی دستشویی عمومی های یزد اصلا سوراخ توی درب نداره .
خلاصه کارمون رو کردیم و دوباره چمدون به دست برگشتیم بالا . حالا نه می دونستم چیکار کنم و چجوری خودم رو برسونم فرودگاه امام خمینی ؟
اومدم توی محوطه ایستگاه راه آهن . دیدم ی سوراخی هست یک عده مردم میرن داخلش . پیش خودم حدس زدم ، این باید مترو باشه . مترو مترو که میگن احتمالا اینه . یک مقدار سمتش رفتم و از یک بنده خدا پرسیدم : اینجا میره به مترو . گفت : آره . منم رفتم داخلش دیدم باید بری پائین . خلاصه همراه مردم شدم و هر جایی اونا میرفتن ، منم می رفتم . خیلی هم ترسیده بودم .
بعد رسیدم به جایی که گیت بود . باید بلیط می خریدم . بلد نبودم . ی پسره اونجا داشت نقشه مترو رو نگاه می کرد . بهش گفتم ، من می خوام برم فرودگاه امام . شما بلدی من چجوری برم ؟ اونم گفت : بذار از روی نقشه ببینم . نگاه کرد و گفت اول باید بری ایستگاه شهید بهشتی و بعدش قطارهایی که میره سمت کهریزک سوار بشی . خلاصه خودشم گفت که بیا برات بلیط بخرم . و بعدش گفت : من مسیر از اونور نیست . ولی بیا تا یک جاییش همراهت میام . منم گفتم خدا عمرت بده . خلاصه رفتیم داخل محوطه و قطار اومد سوار شدیم . من سعی می کردم یکی از جیب هام رو که پول و کارت ملی و اینا داخلش بود رو بچسبونم به دیواره ی قطار و با یک دستم هم جیبی که موبایل داخلش بود رو بچسبم . از بنده خدا پرسیدم بچه کجا هستی که اینقدر با معرفتی ؟ گفت : من بلوچ هستم . گفتم دمت گرم داداش . اگه نبودی ما تو این شهر درندشت گم می شدیم . خلاصه اول اون پیاده شد و بهم گفت ایستگاه بعدی هم تو باید پیاده بشی . منم پیاده شدم .
خب ، بقیه ماجراهای تایلند رو در قسمت های بعدی می نویسم و در روزهای آینده . تازه داره قسمت های جالب و بامزه و باور نکردنی همراه حس های مختلف از ترس ، هیجان ، خوشی ، عشق ، سر میرسه .