حدودا 10 سال پیشتر به سرم زد که دکتر بشم !
حالا من دبیرستان رشته ریاضی خونده بودم و دانشگاه هم یک رشته مربوط به مهندسی خونده بودم .
حالا چی شد که به سرم زد که دکتر بشم ، دقیقا یادم نیست . فکر کنم برای جرم گیری دندان رفته بودم دانشکده دندانپزشکی شهرمون و اونجا دانشجوهای دندانپزشکی رو دیده بودم و کلا از محیط اونجا خوشم اومده بود و تصمیم گرفتم که بیام کنکور تجربی بدم و دکتری قبول بشم !
هیچی دیگه . اومدم ی کمی تحقیق کردم و رفتم کتاب های سه سال آخر رشته تجربی رو خریدم و همچنین کتاب ها و سی دی های کنکوری مربوط به رشته تجربی رو خریدم .
کتاب ها زمین تا آسمان با اون موقع که من دبیرستان می رفتم فرق کرده بود .
به خصوص درس شیمی که خیلی خیلی فرق کرده بود .
درس دینی هم خیلی فرق کرده بود . یعنی بیان مطالب فرق کرده بود . خیلی مفهومی تر و سخت شده بود .
من اون موقع ها شاید میشه گفت که مردم آزاری در فضای مجازی می کردم . جوان بودم و غافل . به هر حال ، گناه بود .
کلا تو فضای این که آخرتی هست و این چیزا نبودم . البته حالا فکر نکنید خیلی گناه های عجیب غریب می کردم . ولی الان که فکرش رو می کنم ، به هر حال گناه بود .
یادمه درس دینی رو می خواستم شروع کنم . اومدم از آموزش های یک دبیرستان که یک دبیر دینی آموزش داده بود و روی اینترنت گذاشته بودن ، دانلود کردم و می دیدم .
به مرور زمان ، وقتی به بحث های معاد و .... رسید ، یک تحول شگرفی در من ایجاد شد .
مثل یک تلنگر بود که : آی فلانی ، عمر داره می گذره و به گناه آلوده هستی و خلاصه اینجوری پیش بری و بمیری ، کلاهت پس معرکه هست .
من همون موقع ها دیگه دست از آزار رساندن به دیگران در فضای مجازی برداشتم و توبه کردم و تمام مواقع از اون موقع تا به الان همیشه حواسم بوده که مرتکب گناه نشم .
برای کسانی که نمی دونن ناصر خسرو کیه ، متن زیر رو بخونند از کتاب سفرنامه ی ناصرخسرو قبادیانی :
در ربیع الآخر سنه سبع و ثلثین و اربعمائه (۴٣٧) که امیر خراسان ابوسلیمان جغری بیک داود بن میکاییل بن سلجوق بود از مرو برفتم به شغل دیوانی، و به پنج دیه مروالرود فرود آمدم، که در آن روز قران رأس و مشتری بود، گویند که هر حاجت که در آن روز خواهند باری تعالی و تقدس روا کند. به گوشهای رفتم و دو رکعت نماز بکردم و حاجت خواستم تا خدای تبارک و تعالی مرا توانگری حقیقی دهد. چون به نزدیک یاران و اصحاب آمدم یکی از ایشان شعری پارسی میخواند. مرا شعری در خاطر آمد که از وی در خواهم تا روایت کند، بر کاغذی نوشتم تا به وی دهم که این شعر برخوان. هنوز بدو نداده بودم که او همان شعر بعینه آغاز کرد. آن حال به فال نیک گرفتم و با خود گفتم خدای تبارک و تعالی حاجت مرا روا کرد. پس از آنجا به جوزجانان شدم و قریب یک ماه ببودم و شراب پیوسته خوردمی. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید که «قولوا الحق و لو علی انفسکم». شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفتی: «چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر به هوش باشی بهتر.» من جواب گفتم که «حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند.» جواب داد که «در بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد، حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهوشی رهنمون باشد، بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید.» گفتم که «من این از کجا آرم؟» گفت: «جوینده یابنده باشد»؛ و پس سوی قبله اشارت کرد و دیگر سخن نگفت. چون از خواب بیدار شدم، آن حال تمام بر یادم بود. بر من کار کرد، با خود گفتم که از خواب دوشین بیدار شدم، اکنون باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار شوم. اندیشیدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم فرج نیابم.
**********************************************************************************************************************************************
خب البته من نه چهل سالم بود و نه بعدش به حج رفتم . ولی اون مطالبی که آن معلم دینی می گفت ، دقیقا مثل همون خواب ناصرخسرو بود و یک حس جدی در من ایجاد کرد که در زندگی ام سعی کنم که گناه نکنم .
**********************************************************************************************************************************************
چند روز گذشته ، یکی از اقوام نزدیک مادرم فوت شد .
می خواستم چند نصیحت از تجربه زندگی خودم به شما بگم . اکثر شما جوان تر از من هستید . شاید به دردتون بخوره :
کلا زندگی را زیاد سخت نگیرید . زیاد هم آسون و به بی خیالی نگیرید .
تا فرصت انجام کاری رو دارید ، انجامش بدید . به بعد واگذار نکنید چون معلوم نیست آدم عمرش قد بده یا نه .
تو این زمان ها که همیشه نه صلح و نه جنگ هست ، کارهاتون رو معلق نذارید . ماشین می خوای بخری ، بخر . می خوای شغلی رو انجام بدی ، انجام بده . چون اگر بخوای معطل بشی ببینی چی میشه ، ممکنه سال های عمرت رو از دست بدی و هنوزم تعیین تکلیف نشده باشه .
اگر از دستتون بر میاد و براتون مقدور هست ، به دیگران کمک مالی کنید . البته به افرادی که واقعا نیاز دارند . به خصوص یتیم ها .
با مردم بددهنی نکنید . مردم رو آزار ندید . همسایه خوبی باشید . به دیگران خسارت نزنید .
سر شریکتون رو کلاه نذارید . کلا در معامله و مسائل مالی ، کلاهبرداری نکنید .
مسافرت برید . خاطرات خوبی برای خودتون و همسرتون و بچه هاتون میشه .
اگر براتون مقدور بود ، حتما ازدواج کنید . تنهایی در دوران پیری ، خیلی سخت هست .
وقتی جوان هستید ، می تونید دوران پیری تون رو بسازید . معمولا باید تا سن 30 سالگی و در یک فرجه ی 5 ساله ، حداکثر تا سن 35 سالگی مسیر شغلی و زندگی تون رو تعیین کرده باشید . چون تا این حدود سن هست که مغز برای یادگیری آماده هستش و بعدش دیگه باید از اون چیزی که در دوران جوانی ساختید ، در دوران میان سالی و پیری ، بهره برداری کنید .
به دیدن اهل قبور برید . این شما رو همیشه به یاد این می اندازه که عمر انسان ابدی نیست و بالاخره هر کسی یک روزی زندگی ش به پایان می رسه .
فعلا همینا بود دیگه .